آخرین نفس

تــو نگو که خیال محاله -- رفتنت واسه این دل تنها

یه سوال ِ  بی جواب ِ  مث خواب ِ  یه عذاب ِ

نمیدونی چه تیره و تاره -- حال قلبی که از تــو و دوریت

بی قراره  بی قراره  نگو دیره  که نمیره

آخرین نفسام ِ و بی تــو -- دارم حس میکنم که میمیرم
لااقل بزار این دم آخر -- از چشات همه چی رو بگیرم

توی ِ لحظه ی خسته ی دلخوشی
که توی بی نفسی من و می کشی

کاش بهم دل خستم و پس بدی -- یا به قلب یخی تــو نفس بدی

.
.
.

همه باورم و ترسم از اینه -- که بیاد روبروم و بشینه
غم و درد چشام و ببینه -- بگه حال و روالش همینه

.

گاهی می گذرم از همه دوریم -- مثل قایقی از دل دریا
که یه لحظه چشاتــو ببندی
یه لحظه چشاتــو ببندی
بخندی
بخندی

.

آخرین نفسام ِ و بی تــو -- دارم حس میکنم که میمیرم
لااقل بزار این دم آخر -- از چشات همه چی رو بگیرم

توی ِ لحظه ی خسته ی دلخوشی
که توی بی نفسی من و می کشی

کاش بهم دل خستم و پس بدی -- یا به قلب یخی تــو نفس بدی

.

به قلب یخی تــو نفس بدی

دلتنگی

به این دلتنگی عادت دارم هر روز
به قلبی که یه تیکه چوب میشه
به زخم هایی که امشب میزنی و
تا قبل دیدنت زود خوب میشه
به این دلتنگی عادت دارم هر روز
به این که ساده دارم میرم از یاد
به چشم های که بستن یاد میدی
تا اونی که دلش اغوش میخواد
با بی محلی هاتم لحظه ب لحظه باهاتم
همیشه چشم به راهتم کی برمیگردی
همیشه پا ب پاتم شریک گریه هام تموم خاطراتم
کی برمیگردی
با بی محلی هاتم لحظه ب لحظه باهاتم
همیشه چشم به راهتم کی برمیگردی
همیشه پا ب پاتم شریک گریه هام تموم خاطراتم
کی برمیگردی
کسی اندازه من عاشقت نیست و نبوده
واسه جدا شدن از من و خونه خیلی زوده
بیا بمون کنارم ن بزار تموم شه دردم
چه شب هایی که واسه عشقمون گریه نکردم
جای شونه تو سرم رو شونه دیواره
دلم وقتی کنار من نباشی غصه داره
با این که بعد رفتنت میدونی بی قراری
ولی دلت میخواد بازم بری تنهام بزاری
با بی محلی هاتم لحظه ب لحظه باهاتم
همیشه چشم به راهتم کی برمیگردی
همیشه پا ب پاتم شریک گریه هام تموم خاطراتم

ستایش

دوباره نم نم بارون ، صدای شرشر ناودون
دل بازم بیقراره
دوباره رنگ چشاتو ، خیال عاشقی باتو
این دل آروم نداره نداره نداره
شبامو و خواب نوازش ، دوباره هق هق و بالش
گریه یعنی ستایش
ستایش تو و چشمات ، دلم هنوز تو رو میخواد
دل باز پر زده واسه عطر نفس هات
اتاقم عطر تو داره ، دلم گرفته دوباره
کار من انتظاره
یه عکس و درد دلامو ، میریزه اشک چشامو
غم تمومی نداره نداره نداره
صدای باد و کوچه ، داره تو خونه میپیچه
قلبم اروم نمیشه
بغل گرفتمت انگار ، دوباره خواب و تکرار
باز نبودی من تکیه دادم به دیوار
ستایش یعنی دیوونگی هام ،شبیه حس خوب تو دل ما
نگاه کن تو چشای بی قرارم
چقدر این لحظه ها رو دوست دارم
تصور میکنم پیشم نشستی
چقدر خوبه چقدر خووبه که هستی
ستایش یعنی این حسی که دارم
نمیتونم تو رو تنها بزارم

آرزوهایی که حرام شدند

جادوگری که روی درخت انجیر زندگی میکند
به لستر گفت: یه آرزو کن تا برآورده کنم
لستر هم با زرنگی آرزو کرد
دو تا آرزوی دیگر هم داشته باشد
بعد با هر کدام از این سه آرزو
سه آرزوی دیگر آرزو کرد
آرزوهایش شد نه آرزو با سه آرزوی قبلی
بعد با هر کدام از این دوازده آرزو
سه آرزوی دیگر خواست
که تعداد آرزوهایش رسید به ۴۶ یا ۵۲ یا...
به هر حال از هر آرزویش استفاده کرد
برای خواستن یه آرزوی دیگر
تا وقتی که تعداد آرزوهایش رسید به...
۵ میلیارد و هفت میلیون و ۱۸ هزار و ۳۴ آرزو
بعد آرزو هایش را پهن کرد روی زمین و شروع کرد به کف زدن و رقصیدن
جست و خیز کردن و آواز خواندن
و آرزو کردن برای داشتن آرزوهای بیشتر
بیشتر و بیشتر
در حالی که دیگران میخندیدند و گریه میکردند
عشق می ورزیدند و محبت میکردند
لستر وسط آرزوهایش نشست
آنها را روی هم ریخت تا شد مثل یک تپه طلا
و نشست به شمردنشان تا .......
پیر شد
و بعد یک شب او را پیدا کردند در حالی که مرده بود
و آرزوهایش دور و برش تلنبار شده بودند
آرزوهایش را شمردند
حتی یکی از آنها هم گم نشده بود
همشان نو بودند و برق میزدند
بفرمائید چند تا بردارید
به یاد لستر هم باشید
که در دنیای سیب ها و بوسه ها و کفش ها
همه آرزوهایش را با خواستن آرزوهای بیشتر حرام کرد !!!
 
گاه آنچه امروز داریم و از آن لذت نمی بریم آرزوهای دیروزمان هستند!

شل سیلوراستاین


سخن زیبا از استاد مرتضی مطهری

220px-Motahari.jpg

از کودکی همیشه این سوال برایم مطرح بود که :چرا قطار تا وقتی ایستاده است کسی به او سنگ نمی زند...اما وقتی قطار به راه افتاد سنگباران می شود...
این معما برایم بود تا وقتی که بزرگ شدم و وارد اجتماع شدم دیدم این‏ قانون کلی زندگی ما است که هر کسی و هر چیزی 
تا وقتی که ساکن‏ است مورد احترام است.تا ساکت است مورد تعظیم و تجلیل است اما همینکه به راه افتاد و یک قدم برداشت نه تنها کسی کمکش نمی‏ کند، بلکه‏ سنگ است که بطرف او پرتاب می‏شود و این نشانه یک جامعه مرده است ولی یک جامعه زنده فقط برای کسانی احترام قائل است که :متکلم هستند نه‏ ساکت، متحرکند نه ساکن، باخبرترند نه بی‏خبرتر.