چقدر سخته ...
چقدر بده که وقتي صداي طوفان نميذاره خوابت ببره فقط مجبور باشي سرتو ببري
زير پتو و فقط واسه آروم شدن زخماي تحقيري که رو صورتته گريه کني ...
چقدر سخته که احسا س کني همه اين سالها يه عروسک بودي
چقدر سخته کسي که دوسش داري بهت بگه دست از سرم بردار
چقدر سخته بهت بگه حوصله ي هيچکس رو ندارم
چقدر سخته وقتي دردشو مي پرسي بگه نميخوام بگم
چقدر سخته که يه عالمه بغض و کينه بشينه تو دلت اما هنوز اونقدر احمق باشي که
نتوني بهش فکر نکني ...
چقدر سخته که هرچي ميخواي خودتو گول بزني نشه
چقدر سخته ...
چقدر سخته که زبونت بهش بگه برو پي زندگيت
اما دلت نتونه اينو تاييد کنه
سخته که ندوني بايد چيکار کني
سخته همه ي عمر منتظر چيزايي باشي که ميدوني هيچوقت نميرسه
سخته هرروز يه دنيا
اشک جمع بشه تو چشمت و يه دنيا غصه دل کوچيکتو پر کنه و به خدا شکايت کني که
ميون اينهمه آدم چرا من؟؟؟؟؟
سخته هرروز و هرشب اين و اونو ببيني که دستاشون تو دست همه و لبخند رو لباشون
اما تويي که هميشه پاکي يه چشمت اشک باشه و يه چشمت خون ...
سخته که هرروز تحقير بشي اما بازم همون راهي رو بري که هزار بار توش شکست
خوردي ...
سخته که هروقت مي ري جلو آينه هزار بار به خودت بگي احمق !
سخته که تو دلت بيخيال باشي و بگي هرچي خدا بخواد .... اما وقتي چشماتو مي
بندي و روز عروسيشو تصور ميکني انگار يه کابوس وحشتناکه ...
سخته يه چيزي رو هم داشته باشي
هم نداشته باشي ...
سخته خيلي چيزا رو نداشته باشي ... خيلي چيزا که بقيه دارن اما تو هيچوقت حق
داشتنشونو نداشتي !
و سخته که هرروز منتظر معجزه ي الهي باشي که مهرت بيفته تو دلش اما .....!
حالم از خودم و اين سختي ها بهم مي خوره ...
.
.
.
چه قدر سخته...نه؟
























وقتی که دیگر نبود