از بازیهای روزگار دلم گرفته.

از بازیهای روزگار دلم گرفته.
از زندگی بی انتظار دلم گرفته.
از سادگی ، از بردگی ، از حال مردم.
از سردی های این دیار دلم گرفته.
از بدی و مکر و فریب و حقه بازی.
از دل بی صدای هم دلم گرفته.
از طعنه و از فرد فرد این اهالی.
از گریه و فغان و غم دلم گرفته.
از کسی که واسم یه همنفس نساخته.
از زندگی برای هم دلم گرفته.
از این سقوط بی نفس ، از این زمانه.
از این تنهایی دلم، دلم گرفته.
از این که آتش دلم زبانه انداخت.
از این که سوخت این دلم ، دلم گرفته.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم مهر ۱۳۹۰ ساعت 12:44 توسط ali24133
|
وقتی که دیگر نبود